فسبّح باسم ربک العظیم..._خدا
از امروز به بعد که از تحصیل علوم دبیرستان آسایش یافتم
حکایات روزگارم را بر جریده ای دیگر می نگارم.
![]()
خدایـا چنان کن سرانـجام کـار
تو خوشنود باشی و ما رستگار
بعد از مدتها با اینکه می دونم این یاد داشت رو کسی نمی خونه اومدم. همش ۱۳ روز تا کنکور ــ این بلای دنیایی و زودگذرــ باقیه! و من در این بی زمان یادداشت نیمه شب نوشت فقط این صفحه ی خاک گرفته رو برای یک نفر آب و جارو می کنم... یه دوست جدید. نه. یه همدم قدیمی. شاید هم یه برادر...
خوش اومدی.

و لله الحمد...
وعجل فرجه...
والسلام علی عبادالله الصالحین
فردا شب نوزدهمه! از همون شبا که هزار تا شبه! از همون شبا که میگن خوبه بیدار باشیم. منم گفتم چه شبی بهتر از امشب. میگم برا چی...

... چند روز پیش یکی که خیلی دوستش داشتم و دارم گفت: که وبلاگم رو دیده... حتمن میگید دیده که دیده! ولی همون طور که گفتم خیلی... برا همین نظرش برام خیلی مهم بود! حا بگین چی گفت! گفت: پس چرا چیزایی که برای درونه اونجا بود!؟ من فقط گفتم: شایدم برا درون نبود...! همین. ولی حرف برام سنگین بود. خیلی هم سنگین. آخه این وبلاگ برا حرفای درون هست! ولی نه حرفای درون خودم. حرفایی که می شنیدم و باید می گفتم. باید می گفتم تا اگه خدا می خواست به اون گوشهایی که باید می رسید برسه... خدا منو ببخشه... اما قبول دارم که یه جاهایی با حرفای دل خودمم قاطی شد! منم آدمم دیگه! برا همین به یکی که می خواستم حرف دل بزنم گفتم بیا اینجا رو بخون... بگذریم. هر چی بود تموم شد. من اگه هستم برا اینه که نباشم. تو هم همین طور... همه باید نباشیم تا باشیم... تا عاشق بشیم. اینو یکی گفت و .... قبلن هم گفته بودمش! زندگی کوتاه تر از ایناس که برای بدرود گفتن درود بگیم و برای موخره چیدن مقدمه قطار کنیم... منم دارم میرم. تا کی رو نمیدونم. خدا رو چه دیدی؟ شاید یه روز دوباره اومدم همین جا. ولی باید دونست که رفتنی هستیم. دلم برای این کرسی بی چلچراغ و بی تکلف تنگ میشه...
با نام خدای جلال و شکوه و عظمت و سلام به محضر مقدس والا پیامدار مردم ادنی و اعلا حضرت رحمه للعالمین محمد مصطفطی و برادر کبیرش علی اعلا و بنت پاکی ها محضر عدل و رحم و عشق و لطافت حق و با تحیت به پیشگاه بی حد و وصف فرزندان بی حدودش مولایان و سروران عالم بالا و پایین و با درود به قائم منتظر خاندانشان ولی نعمت عالمیان و دلیل وجود ما همه حضر عشق خدا مولا و صاحبنا اباصالح المهدی عجل الله تعالی و اعلا فرجه القریب الشریف و سلام و درود بر جمیع انبیا و اولیای رب لا یتناهی و ملائک مقرب درگاهش و استعانت و طلب یاری از وجود بی نظیر حضرت احد و واحد و التماس از پیشگاه مقدس مولایمان الله در باب تقریب فرج صاحبمان که فرج او فرج ماست و هستیم چون او هست بر این صفحات انجامی می نهم به برکت کلام الله عز و جل...
بسم الله الرحمن الرحیم
الم- تلک آیات الکتاب الحکیم (۱) هدی و رحمه للمحسنین (۲) الذین یقیمون الصلوه و یوتون الزکوه و هم بالآخره هم یوقنون (۳) اولئک علی هدی من ربهم و اولئک هم المفلحون (۴)
ــ سوره مبارکه لقمان ــ
-----------------------------------------------
برای سلامتی امام زمانمون صلوات...
(نوزده رمضان- سال هشتادو پنج شمسی)
خداحافظ...
تا همیشه.
سلام. سلام به همه ی اون هایی که به من مظنونن! سلام به همه ی اون هایی که فکر می کنن من اونی نیستم که می بینن! سلام به همه ی اونایی که تمام دیده های عمرشون رو می فروشن به یه نگاه... به یه لحظه نگاه که نه از قبلش می دونن و نه از بعدش! به همه ی اونایی که حتی همه ی دیده هاشون رو فراموش می کنن وقتی کلمه ای بی جا و ناخواسته بر زبانی ناشایسته غلیان می کنه... چقدر دلم پره! مگه نه...؟! بگم ها! فکر نکنین الان یه دفعه دارم منفجر میشم! نه... این زخم کهنه تر از اون هاست که بشه مرحم پیچش کرد... شاید یه جورایی بعضی از این همرهان سست عناصرمیخوان این زخم خشک شده رو با نگاه های سفتشون بکنن که شرشر خون ازش بیاد! مثل اون قدیما... امان از همرهانی که اگه راه گم نکرده بودن هیچ وقت همراهی منو از بین این همه رهرو انتخاب نمی کرد...
خودت می دونی که جز تو کسی رو ندارم. خودت می دونی که دارمت و بی خیالت نمی شم. خودت گفتی که نمیذاری ولت کنم. خودت گفتی چشم ببند تا ببینی. بستم و دیدم. یعنی نشونم دادی. چه توقعی داری که دوبار چشم باز کنم... چشم باز کنم که دوباره چشمی بشم از چشمهای مثلا باز به حق بسته... خودت گفتی نخور تا سیرت کنم! خودت گفتی نباشم تا با تو باشم. حالا که نیستم و مزه ی نبودن رو چشیدم چه توقعی داری که باشم!؟ شکرت. هیهات! ما هکذا الظن بک... فکر نکنی اون بالا به بقیه مظنون شدم ها! نه! دیگه می فهمم. خیلی برام تکراری شده. بذار هر چی می خوان بگن. تو که هستی... تو که میشنوی. من ککم نمی گزه! ولی تو که همه رو دوست داری بیا و ببخش. چی می گم!؟خودم هم نمی فهمم ولی می دونم... اینا رو تو می فهمی. فقط تو.درستش هم همینه!

و توکل علی العزیز الرحیم. الذی یرک حین تقوم...
و به عزیز مهربان توکل کن. کسی که تو را در حالی که نماز می خوانی می بیند...
دوستت دارم.
همین.
پس نویس...
برای حمید... :ممنونم!
رجب رفت و شعبان. و رمضان هم خواهد رفت... میگن بده موقع سلام از خدافظی حرف بزنی ولی چه خوب می شد اگه همه موقع سلام به خدافظی هم فکر می کردن... و در درجه ی اول چه خوب می شد اگه همه فکر می کردن!
ماه رمضون امسال یه کم بو میده... شاید بوی پاییز عمر ما. یا شاید بهار عمر بعضی های دیگه... بعضی هایی که خوب می فهمیدن باید یه روزی خدافظی کنن با ما! بعضی هایی که انقدر فهمیدن که عمرشون پاییز نداشت! وقتی شروع شد بهار بودن. آبی آبی. گذشت و گذشت تا شدن هم قد ما. چشماشون هم رنگ چشمای ما. شاید باهمین لباس ها... حتی خونِشون هم همرنگ خون ما بود! دیگه وقتش شده بود بهشون بگن یه پارچه آقا! یا شاخه ی شمشاد... ولی فکر کنم اونا هم حالشون مثل ما از این حرفای دهن پر کن بهم میخورده.روزی نبود که صبح به مامان و بابا سلام کنن. آخه اونا هم مامان و بابا داشتن! حتی دل مامان و باباشون براشون تنگ هم می شده... من که ندیدم ولی می گن تو همین شهر و دیار بودن. می گن آرزو هم داشتن.آخه جوون بودن... مثل شاخه ی شمشاد! می بینین!؟ عین ما بودن! با این تفاوت: من که ندیدم ولی می گن اونا تو مجردی رفتن ماه عسل(به قول بعضی ها)! ما بهش می گیم پاییز. ولی اونا که رفتن گفتن بهار شده...
ماه رمضون امسال یه کم بو میده... شاید بوی باروت. یا بوی خون. یا بوی مین و خمپاره و نارنجک! یا بوی تانک و ادوات زرهی و مینی کاتیوشا و پرچم و ایستگاه صلواتی و...! نمی دونم. شاید هم بوی بهار...

چه بیداری عمیقی...
برای سلامتی امام زمان هم
صلوات.
چی بگم!؟ شب نیمه شعبانه. قلب همه از درد داره می ترکه... اگه چرت و پرت می گم ببخشید. ولی یه چیزایی دوست دارم بگم...اما نمی تونم بگم! زبانم در دهان باز بسته است... بیاین نباشیم تا عاشق بشیم. اینو آقا مقداد گفت و رفت. آروم گفت. هنوز هست ها! ولی بعد دوباره گفت الهی راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی... مولامون هم همینو گفته... الهی و ربی من لی غیرک. داغون می کنه آدم رو حرفای این مولای ما... مولانا علی! یه چیز دیگه... دیوونه میکه مارو یاد اماممون رضا علیهالسلام.نمیدونم میذاره یانه!؟ فریاد یا رضا را از عمق جان برایت با جان و دل بخوانم... آقا جون.دلم تنگته... خط ها رو بشکن! دارم می رم امام رضا. اما روم نمیشه به خودم التماس دعا بگم. چی می گم. زندگیم و جا گذاشتم. کجا برم که امشب دارم میرم که نیام. چی بگم که یه جوون چهارده ساله شب عملیات سرشو میذاره سر دعای کمیل می میره و ما زنده ایم. دارم میرم که از خجالت حرفی ندارم برا آقام بزنم. خودش می دونه بدم. برا همین هم محل نمیذاره... ولی به قول مرحوم آقاسی مگه ما بدا دل نداریم....
الهی دوست را از من سلامی بی تکلف
رسان و پس ز احوالم بگو دیوانه گشته

روز خوبترین هاتون مبارک...
تا بعد.
سلام.رفته بودم سفر. یه جای دور. یه جایی که مردمش از ما بی خبر بودن و از اون بد تر از خودشون! یه جایی که بهشت بود و اهالی اون ماهی تو آب! که قدر آب رو نمی فهمیدن. یه جایی که وقتی گفتم از تهران اومدم گفت خوش به حالت... (داشت اشکم در میومد!) یه جایی یه سومین استان پر آب کشورمون بود اما آب لوله کشی و سد نداشت! یه جایی که تاسیسات عظیم پمپاژ گاز جنوب کشور از چند متریش می گذشت و گاز نداشت. یه جایی که با فاصله ی ده متر از رودخونه کشت دیم می کردن! یه جایی که مردمش از خوبی خودشون بی خبر بودن و ناراحت. یه جایی که اگه می شد تموم عمر می موندم. یه جایی که صبح ها با «سلام علی آل یاسین» بیدار می شدیم و با «فسبح باسم ربک العظیم» چشم می بستیم. یه جایی که انقدر آدم خوب می دیدم که از خستگی خوابم می برد. یه جایی که آدماش تو آفتاب می سوختن اما کلاه خودشون رو می دادن به اهل اونجا. یه جایی که آب نبود... اما از کمبود آب همه ی دلها آباد شده بود. یه جایی که وقت برگشت دیدم دیدم یکیشون رو که تا صبح سرش رو از پنجره ی قطار بیرون کرده بود و گریه می کرد. یه جایی که همه یه نفر بودن و انقدر خاطر همدیگه رو می خواستن خودخواه شده بودن! یه جایی که بی تعارف هیشکی با بقیه تعارف نداشت. یه جایی که زمین بوی آسمون گرفته بود!

و در آخر یه نفر یه چیزی گفت که حرف دل بود و توان گفتنش نبود! اما اون گفت...
الهی راز دل با تو چه گویم که تو خود راز دلی دانه و لانه و بال و پر و پرواز دلی
دوستون دارم.
تا بعد...
پس نویس... :
سلام. خوبین؟ خب الحمد لله! چه خوبین چه بدین به من هیچ ربطی نداره ولی در هر صورت حتما خیره ان شاءالله. بگذریم. پیشاپیش مبعث رسول مکرم و معظم اسلام حضرت محمد بن عبد الله صلی الله علیه و آله رو به همه(شیعه- سنی- مسیحی- یهودی- و...) تبریک می گم. البت چون ایشون رحمة للعالمین اند.
می گن روز ولادت پیامبر چهارده تا از ستون های طاق کسری تو عراق فرو ریخته! جالبه ها...(چه ربطی داشت به مبعث...!؟) یه سوال! روز مبعث دقیقا همون روزی بود که آیه ی "اقراء باسم ربک الذی خلق" نازل شد؟ حکما همون موقع بوده دیگه... چون پارسال تو تلوزیون هی روز میعث این آیه رو پخش می کرد...
دیگه چی بگم...!؟ آهان! حال من هم خوبه خوبه هیچ جای نگرانی نیست. فقط یه چیزی... دیشب با خبر شدم یکی از دوستان (سید: جناب شمس خو) حالشون خیلی بده و ممکنه تا چند روز آِینده دچار مرگ ناگهانی بشن... (برای بستگان ایشون:) ببینید عزیزان من! مرگ حقه. هیچ کاریش هم نمیشه کرد. جون به جونش کنی می کشنت! چه بخوای چه نخوای. به تو هم هیچ ربطی نداره... هیچ غلطی هم نمیتونی بکنی!!! بله... می گفتم. ان شاءالله در صورت بروز هر گونه حادثه می تونید خبرش رو از همین منبع دریافت کنید... راستی ضرری نداره که هر کی برا خودش یه فاتحه بخونه.
گفتم فاتحه یاد عمه ام افتادم! اسمش فاتحه نیست ها! امروز اولین سالگرد وفاتشه... اگه خواستین یه صلواتی فاتحه ای چیزی هم برای اون مرحومه(ان شاءالله) بخونید. خدا از خوبی هاتون نگذره!

این هم طلوع خورشید اسلام بر آفاق دریایی از قطرات بشریت که بر ساحلی دروغین چنگ انداخته. عیدتون مبارک!
هچی دیگه همین فعلن.
تابعد...
خدا خیلی خوبه. خیلی بیشتر از اونکه فکر می کردم. ومی دونم خیلی بهتر از اونه که بشه فکرشو کرد. خیلی خوبه! خیلی...

هر چی می خواین فقط فقط از خودش بخواین.
به خودش قسم میده...
همین.
سلام.
چیزه! من چی بگم وقتی حرفی ندارم بزنم. آهان! من فقط یکی دو تا آرزو دارم که هنوز براورده نشده... اگه دعا کنید خیلی ممنون می شم... راستی! هیچی.همون سکوت بهتره...
(دنبال عكس بهتر بودم.عوض شد، ببخشيد.)
همین.
تابعد...